برگ ریز آمد و برگ گل و گلزار برفت


سرخ روئی ز رخ لاله و گلنار برفت

سرو بشکست و سمن زرد شد و نرگس خفت


گو برو این همه چون از بر من یار برفت

نزد من ، باد خزان، دوش ، غبار آلوده


آمد و گفت که سر و تو ز گلزار برفت

خواستم تا روم اندر طلب رفتهٔ خویش


یادم آمد رخ او ،پای من از کار برفت

خون دل گر چه که بسیار برفت اندک ماند


صبر هر چند که بود اندک و بسیار برفت